Banak va Goonagoon

بنک و گوناگون

ماه مبارک رمضان را غنیمت شماریم

بنام خداوند یکتا

ماه مبارک رمضان را غنیمت شماریم

ضمن عرض بهترین درودها به دوستان بزرگوار، بسی مایه خوشوقتی است که پس از مدتی نسبتا طولانی ودر پی رفع اشکال از بلاکفا مجددا به وبلاگ خود باز گشته تا از این طریق کما کان با دوستان محترم وکاربران ارجمند ارتباط برقرار گردد به امیدی که در آینده مشکلی پیش نیفتد تا بتوانیم پیوسته و به نحو بهتری مطالب خودرا درج واز نوشته های دیگر دوستان بهره مند گردیم ..

پس از مطلبی که در باره راه قدیم بنک کنگان که با عبور بین مزارع صورت می گرفت نوشتم ، اولین موضوع خود را که در ماه مبارک رمضان مینویسم اختصاص به این ماه پر فیض وبرکات داده وآنرا به فال خیر می گیرم

نیمی از ماه پر فیض وبرکات رمضان گذشته است وداریم به اواخر آن نزدیک می شویم آیا تابحال اندکی فکر کرده ایم که میهمان چه کسی هستیم ودر ضیافت کیستییم ؟ او که معبود جهانیان از جن وانس وحجر وشجر وهر موجود و ذی روح وجنبنده ای است ، عفو کننده گنهکاران اوست از او درخواست توفیق روزه داری وشب زنده داری کنیم سلامت جسم وجان خود را از اوبخواهیم تا بنحو احسن توانایی بر پا داشتن تکالیف شرعی وروزه داری نصیبمان گرداند .

پاداش کسی که یکی از واجبات الهی در این ماه انجام دهد مانند کسی است که هفتاد واجب از واجبات خداوندی را در ماه های دیگر انجام بدهد ، این ماه صبر است ومسلما پاداش صبر بهشت خواهد بود ، این ماه مواسات وهمدلی ( کمک ) است وماهی است که خداوند آغاز آن رحمت قرار داده ومیانه اش آمرزش وبر آورده شدن حاجات وآزادی از آتش .

پیامبر اکرم ( ص ) می فرماید : شما از چهار خصلت بی نیاز نخواهید بود  دو خصلت است که خداوند با آن خوشنود می سازید شهادت به ( لااله الا الله واقرار به رسالت من است )اما دو خصلت دیگر خواسته ها ونیازهای خود را از خدا خواستن وبشهت طلبیدن ودرخواست عافیت از خداوند وپناه بردن از آتش جهنم ..

ماه رمضان سید وسالار ماه هاست در آن شبی هست که از هزار شب برتراست ( خیر من الف شهر ) در آن درهای دوزخ بسته ودر های بهشت گشوده می شوند ، کسی که این ماه را درک کند ولی مورد آمرزش فرار نگیرد خداوند اورا از رحمت خود دور کرده وکسی که نام من نزد او برده شود وبر من صلوات نفرستد آمرزیده نشود (خداوند اورا از رحمت خود دور گردانیده است ) .

آری نصف اول ماه مبارک صیام پشت سر گذاشتیم خود را در نصف دیگر دریابیم و فرصت را در نیمه دوم غنیمت شماریم ، برای آمرزش گناهان خود ووالدین ودوستان ومؤمنين دعا کنیم ، با توجه به خدای تعالی سهم خود را از خیرات وبرکات این ماه پر فیض افزونتر بخواهیم که او از همه بخشندگان بخشنده تر است ومی فرماید :  ( ادعونی استجب لکم ) در پایان ضمن صلوات بر محمد وآل محمد از خداوند منان  بخواهیم :  اللهم ارزقنا توفیق الطاعة وبعد المعصية ..  ملتمس دعای خیر دوستان عزیز  12 تیر 94 ش  مصادف با 16 ماه رمضان 1436 ق . دوحه  ( ع – ف )

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 23:57  توسط علی فرزانه  | 

هیجان ...! از : گوته

هیجان ...!  از:  گوته ( یوهان ولفگانگ گوته )

قطعه زیر از درام غم انگیز وفلسفی (( فاوست )) شاهکار (( گوته )) نویسنده وشاعر شیمی دان وفلیسوف (( حافظ پرست )) آلمان انتخاب شده است باهم میخوانیم ، قبلا گوته وآثارش  را به اختصار بشناسیم .

اگر می خواهید نزدیکان از دیدن شما لذت ببرند باید از دیدن افرادی که می شناسید ، شاد شده وشادمانی خود را نشان دهید ( گوته )

گوته یکی از نوابغ بزرگ دنیا است کتابهائی در باره حافظ شاعر نامی ایران نوشته است از دیگر آثار او می توان  ( گمونت ) وتا سورا نام برد ، گوته یک مغز متفکر جهانی است او در عین حال که شاعری عمیق وحساس است ، سیاستمداری مجرب وکار کشته ودانشمندی مبتکر وبزرگ محسوب می شود . شاعر ، فلیسوف ، نویسنده ومتفکر بزرگ آلمانی در 28 اوت 1749 در( فرانکفورت ) متولد شد ، گوته دوران کودکی خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند وتحصیلات اولیه نزد استادان خصوصی ومعلمین سر خانه به اتمام رساند ، آنها زبانهای یونانی ، لاتین ، ایتالی ،  انگلیسی ، عبری ( زبان یهودیان اروپای شرقی ، موسیقی ونقشه کشی را به وی آموختند . زبان فرانسه نیز در سال 1759 هنگامی که سپاهیان لوئی پانزدهم در طی جنگهای هفت ساله  شهر فرانکفورت را اشغال کرده بودند آموخت و نام او به شمار بزرگان ادب جای گرفت و بزرگترین شاهکار خود  را بنام (  فاوست ) به رشته تحریر در آورد وادامه آن تکمیل نمود . این فلیسوف نامدار ومتفکر بزرگ در 22 مارس 1822 در ویمار چشم از جهان فروبست .

در تمام آثار این متفکر معتقدات فلسفه اشراقی آمیخته با اندیشه های پر جلال عرفانی بنحو بارزی نمایان است . وی در وصف زیبائیهای طبیعت نیز مانند همه اشراقیون سبکی بخصوص دارد . جمال مشهود را مجازی ویاد آور زیبائی بی پایان ومطلق حقیقی میداند ، بهمین جهت از دیدن یک شاخه گل  یک مرغزار خرم – یک تپه خیال انگیز یا اختری فروزان و ( تب دار )  با شور وجذبه ، بتوصیف عوالمی ماوراء مشهودات می پردازد  واز جلوه گریهای آن بالحنی روحانی نیایشگرانه یاد میکند . اینک قطعه ادبی  و زیبای هیجان که در بالا خاطر نشان شد  درج میگردد

                                              *****

بشر بر هرچه که نادان است احتیاج دارد وهر چه را که بداند ، بکار نتواند بست ...

بنابر این افکار غم انگیز را از خود دور سازیم تا آرامش این ساعات خوش مبدل به هیجان درون نگردد

ببین در آن دورها - کلبه ها- برفراز مرغزار در پرتو گلگون غروب چه فروغی دارند خورشید در پس کوهساران ناپدید می گردد وروز بسر می آید . آری خورشید میشتابد تا بخش دیگری از جهان را از نور خود منّورسازد وجان بخشد . کاش پر میداشتم وبر آسمان می شدم واین اختر را در تمام مسیرش تعقیب مینمودم  وچیزی مرا از حرکت باز نمی داشت  آنگاه در افق ابدیت جهان را مینگریستم که در زیر پایم نوسان میکند ...

در مقابلم روز ودر عقبم شب جلوه گر است وبر فراز خود آسمان را دارم وبر زیر پاهایم امواج اقیانوس در تلاطم است این رؤیاها تازمانیکه ادامه دارد ، چه شیرین وزیباست .

افسوس!  پیکر را بالهائی نیست تا بتواند با طیران اندیشه وفکر برابری نماید .

هنگامی که ( کاکلی ) بانوای خود در افق نیلگون آسمانها پرواز می کند و ( عقاب ) بر فراز درختان بالهای بی حرکت خود را باز می کند و ( کلنگ ) بر زیر دریاها ودشتها بسوی زادگاه خود می شتابد ، کسی نیست که در دل خود احساس عشق وهیجان ننماید !

ای طاق کهنه وای گنبد باستانی بر کنار شو ، بگذار تا اختران فروزان آسمان بر ما نور افشانی کنند و ( جو ) نیلگون خود را بنمایاند . کاش ابر ها پراکنده می شدند تا آنکه ستارگان ریز بسان خورشیدهای  کوچکی پرتو اندازند  ای ماه رویان آسمانی  وای لعبتان خیالی ، دور اورا بگیرید وحلقه وار برقص ملایمی مشغول شوید . ( لذایذ ) عشق دریای شما پر وبال می زنند وکمر تنگ بگشائید وپیراهن فراخ از بر بدور افکنید ، در بیشه ومرغزار بر کنار جویبار بذر محبت افشانید  تا آنکه عشاق چون بر آنها پا نهند ، برای همیشه خوابهای سودائی  ببینند .

ای سبزه لطیف بیشه وای شاخسار درهم تاکستان ... خوشه های رز به به شاخه های مو آویزان است چرخشت ، تا گلوگاه پر است  می ارغوانی با امواج کف آلود فوران می کند بر روی فرش زمردین چمن روان است وبسوی آبگبرهائی که در پرتو خورشید چون آئینه می درخشد میشتابد .

ای آفریدگان هوائی ! بالهای لرزان خود را در پیش انوار روح پرور آفتاب بگسترید وبسوی این جزایر خرم وسعادت بخشی که بر زیر امواج میسرند ، پرواز کنید .

در آن گلزار، حوریان می رقصند  وبخنیاگری سرگرمند  همه دوست اند همه آزادند  وپای نشاط بر زمین می کوبند خوانندگان بالدار ، بر رؤس نورانی تپه ها میرقصند گروه دیگر بر سطح آبها بر روی هم میپرند . همه برای زندگی است ، دیدگان همه بر گرامی اختر آسمانی که پروردگار برای آنان آفریده است خیره شده ، پدید آورنده وآفریدگار بی همتا را ستایش می کنند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 3:10  توسط علی فرزانه  | 

شمه ای از استاد شاد روان حاج احمد زمردیان / نوشته : علی فرزانه

شمّه ای از استاد شاد روان حاج احمد زمّردیان شیرازی

نوشته  : علی فرزانه

مرحوم استاد حاج احمد زمّردیان ، در زمرّه عالمان برجسته ویکی از شخصیتهای متمایز ومعروف بین اهل علم وعمل  ، و از عارفان ونویسندگان خوشنام مذهبی ودینی معاصر فارس ( شهر شیراز ) بودند  در مقدمه کتاب مستطاب ( سر نوشت انسان ) تآلیف ایشان چنین آمده است :

سپاس خداوندی را که تا قصد او کنیم  مارا دلالت کند ، وچون دل را متوجه وی سازیم ارائه طریق کرده هدایت نماید ، وچون کوشش در راه اوکنیم مارا به منزل مقصود رساند ، واگر بغیر او اراده کنیم در وادی ضلالت قدم نهاده مارا بخود واگذارد . زمانی براهنمائی ما اراده کند که بخواهیم ، وآنگاه بخواهد دل متوجه شود ، که تسلیم محض باشیم ، وهنگامی مقام تسلیم را عنایت فرماید که منظور آیه کریمه وما خلقت الجّن والآنس ، را درک کرده ، بروش : فخلق کّل شیی فقدّره تقدیرا ، تن در دهیم . استاد زمّردیان در معرفی خود چنين گوید : حقیر فقیر که که جانش فدای خاک پای اهل ایمان است وروحش نثار عالم قدس وامکان ذرّه ای ناچیز وبی مقدار که شرم دارد از آنکه  نام خود را در این صحیفه بیان دارد ، وآنچه را بخاطر سپرده است عیان نماید ، اما تنها به این منظور که اثری از این ناچیز بماند ، ودر دوران روزگار نام ونشانی از خود گذارد ، با کراهت بر اشتهار ، خودرا چنین معرفی می کند ، که شیرازی هستم ، ونامم احمد فرزند محّمد وشهرتم زمّردیان است . ومخفی نماند که این ضعیف دست بر امر خطیری زده ، .بیاری خدای متّعال کاریکه از عهده وطاقت خارج است بقبضه استعداد در آورده ، مجموعه ای از آیات الهی را بهم پیوسته آنرا بصورت کتابی جامع ومفید تمام نموده ، که خواندن ومطالعه آن بر همه ضروری است .

شرح حال استاد زمردیان :

برگرفته از گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ وهنر وارشاد اسلامی فارس بمناسبت دهمین سال رحلت استاد :

مرحوم حاج احمد زمّردیان ، در ذیحجه 1337 ه ق  (مهرماه 1298 ه ش ) در شیراز دیده به جان گشود . تحصیلات ابتدائی را در مدارس روزانه وتحصیلات متوسطه را به صورت شبانه طی کرد . ودر طول هشتاد سال زندگی پر بار خود هر گز دست از تحصیل علم بر نداشت ، بزبان عربی در حّد استفاده از از کتب مختلف تفاسیر عربی  وقرآنی ، ودر زبان انگلیسی در حّد محاوره روز مره تسلّط کامل داشت . به شعر علاقه وافر داشت وبیشتر اشعار شعرای نامی ایران را خوانده بود ، به سعدی ، مولانا وحافظ ارادتی خاص داشت . ودیوان اشعار حافظ را حفظ بود . وخود نیز شاعری والا مقام بود ، وبیش از هفت صد صفحه شعر سروده بود . با قرآن بسیار مانوس وجلسات قرائت قرآن بصورت هفتگی در منزل ایشان دائر بوده است . علاقه وافر به قرآن و دعا وشعر موجبات آفرینش آثار ارزشمند ایشان را فراهم آورده . آن مرحوم ازنتیجه تحقیق وپژوهشی که داشتند علاوه بر اشعاری که سروده اند   یازده جلد کتاب سودمند ، از آثار گرانبهای خود به شرح ذیل از خود بیادگار گذاشتند ، مطالعه این کتابهای پر ارزش ، به اهل ایمان به ویژه جوانان  بسیار سودمند وضروری است :

تآلیفات وآثار آن مرحوم :

سرنوشت انسان ،  عشق ورستگاری ، بیان حقیقت ، معارف الهی ، پیام حق ، علی وکمیل ، مقام ولایت ، حقیقت روح ، ندبه ونشاط ، شیطان کیست وآیات شیطانی چیست ، ووصال العارفین ، تآلیفات آن بزرگوار می باشد  .

وی سالها در محضر آیات عظام ، مکارم شیرازی ، بهاء الّدین محلاتی ، وحجّة الاسلام مجد الدّین محلاتي بهره برده وسفرهائی به کربلا ونجف اشرف داشته واز آیات عظام حکیم وخوئی وسایر علمای آن بلاد نیز کسب فیض کرده واولین نماینده آیت الله مکارم مرجع بزرگ تقلید در شیراز بود .

اینجانب ، چند بار خدمت ایشان دردفتر و محل کسبشان رسیدم ، با گشاده روئی واخلاق حمیده آن بزرگوار روبرو میشدم با هم می نشستیم وصمیمانه گپ میزدیم به آن مرحوم عرض کردم : حاج آقا اگر اجازه دهید با هم عکس بگیریم بلا فاصله گفتند بفرمائید ، برادرانه کناریکدیگر نشسته عکس گرفتیم که اینرا بهترین عکس یاد بود میدانم ،  گفتم : حاج آقا یک جلد ، از کتاب سرنوشت انسان ( چاپ اول آن )  یک سال پس از چاپ وانتشارخریداری نمودم ،  در حقیقت پاره ای از قرآن است فرمودند آقا جان نگهش بدارید ارزش آن دارد ،  واز آن استفاده کنید .

همانطوریکه ملاحظه می فرمائید ، داستان شگفت انگیز اصحاب کهف که صحنه ای کوچک از اثبات بعث ونشر می باشد از کتاب سرنوشت انسان در چهارنوبت 18 – 19 – 21 – و 22 بهمن  دراین وبلاگ پست نمودم ،  مورد استقبال وپسند دوستان وکاربران محترم قرار گرفت .

 رحلت بسوی جهان ابدی

استاد گرامی جناب حاج احمد زمّردیان پس از هشتاد سال عمر بابرکت در 15 ماه دی بسال 1378 هجری شمسی مصادف با 27 ماه نزول قرآن سال 1420 هجری قمری دیده از جهان فرو بست . هم اکنون که این چند سطر بیاد آن مرحوم در وبلاگ شخصی خود ( بنک وگوناگون )  پست می کنم شب جمعه 25 بهمن 1392 برابر با 14 ربیع الثانی 1435 هجری قمری است .از کاربران محترم تمّنا دارم  سوره مبارکه فاتحه کتاب را تلاوت نموده وثواب آن نثار روح طیّبه شهداء وصدّیقین لا سیّما روح پرفتوح شادروان استاد حاج احمد زمّردیان شیرازی نمایند . روحش شاد ویادش گرامی باد

اینک ، دو قطعه عکس یاد بودی که باهم گرفتیم نیز ضمیمه می گردند

 

توضیح : از راست شادروان استاد حاج احمد زمردیان ، از چپ حاج علی فرزانه

توضیح : از راست شادروان استاد حاج احمد زمردیان ، از چپ حاج علی فرزانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ساعت 21:48  توسط علی فرزانه  | 

داستا اصحاب کهف (4) گرد آورنده : (ع - ف )

داستان اصحاب کهف ( 4 )  گرد آورنده : ( ع ف )

برگرفته : از کتاب وزین سرنوشت انسان تآلیف  شادروان استاد حاج احمد زمردیان شیرازی ( چاپ اول ۱۳۴۱ )

 توجه فرمائید:

برای دستیابی به اصل وجریان داستان بهتر است به ترتیبی که ارسال شده است  ( ۱و۲ و۳ و۴ )  مطالعه فرمائید

 http://banakvagoonagoon.blogfa.com/post-516.aspx

بعلت طولانی بودن داستان آنرا به چهار بخش کوتاه  تقسیم نموده ام که باعث خستگی وبی میلی خوانندگان عزیزهنگام مطالعه نباشد . سه قسمت از آن  به نظر علاقمندان وکاربران محترم  رسید،  اینک بخش چهارم که تتمه داستان است در ذیل آورده ام :

 در بخشهای گذشته تا اینجا رسیدیم  ... چون حاکم شهربیانات تملیخا  را از روی صفا ، وسادگی شنید  گفت همانا این مرد راست می گوید  واین آیتی از حق تعالی می باشد . برخاست وبا جماعتی از مردمان شهر  متوجه غار شدند . وچون به در غار رسیدند تملیخا گفت شما مکث کنید تا ابتداء من وارد غار شوم ورفقای خودرا خبر کنم  که از این جمعیت نترسند . اهل شهربه در غار رسیدند  لوحی از ( ارزیر ) نظرشان را به خود جلب کرد ، دیدند که تاریخ  و اسامی اصحاب کهف  بر آن نقش بسته است ، تعجب آنان افزون شد که خدای تعالی بر زنده کردن همه مردگان قادر است پس حاکم شهر که این حال دید نامه ایرا برای ملک که پادشاهی صالح وفرمانروای آن مملکت بود واورا  ( تندروس ) می گفتند نوشت وماجرا را شرح داد  وخواست که به تعجیل بیاید تا شخصا آیتی بر صحت بعث ونشور مشاهده کند ، ملک صالح سجده شکر بجای آورد وبا گروهی از پیروان خود متوجه آن غار شدند.

جوانان کهف را دیدند که در آن غار بعبادت مشغول وخدای را تسبیح وتهلیل می کردند . پس پادشاه بر ایشان سلام کرد وبعد از ملاقات گفتند : ای ملک ما تورا وداع می کنیم  که خدای تعالی مارا بحالت اول خواهد برد ، این بگفتند وپهلو بخاک نهادند وبخفتند ، حق تعالی جان ایشان را برداشت .

پادشاه بفرمود : تا خلایق جامه های قیمتی کفن ایشان کنند وتابوتها را از زر بسازند . ولی در جواب باو نمودند که ایشان را همچنان بگذار وزر وزیبا را از ایشان دور دار .

پس حق تعالی آنهارا از چشم خلایق محجوب گردانید ، وترس را در دل مردمان افکند تا هیچکس نتوانست که گرد ایشان آید .

سپس  پادشاه دستور داد تادر غار مسجدی بنا کردند ، ودر آنجا می رفتند  ونماز می گذاردند ، وحاجت می خواستند وبر آورده می شد – همچنان که خدای تعالی شرح قصه را اینطور می فرماید :

وکذالک اعثرنا علیهم لیعلموا ان وعد الله حّق ، وان السّاعة لا ریب فیها  اذ یتنازعون بینهم امرهم فقالوا ابنوا علیهم بنیانا ، ربّهم اعلم بهم قال الّذین غلبوا علی امرهم  لنتّخذّن علیهم مسجدا  * آیه شریفه 21 از سوره مبارکه الکهف .

تفسیر چنین است که همچنانکه  ایشانرا بیدار کردیم ، مطلع گردانیدیم  تندروس وقوم او را  بر ایشان ، تا بدانند که وعده خدا ببعث وحشر راست ودرست است – چه خواب ایشان مشابهتی تمام به موت وبعث دارد ، وبدانند که در آمدن قیامت هیچ شکی نیست .  القصه – می فرماید ما مطلع ساختیم قوم تندروس را بر اصحاب کهف ، وقتی که نزاع می کردند میان یکدیگر در امر دین ، به این معنی که بعضی می گفتند حشر مخصوص بروح است وبرخی قائل به حشر روح وجسد بودند ، پس بدیدن ایشان ظاهر شد که روح وجسد باهم مبعوث خواهند شد . بهر حال در دنبال این داستان که خدای تعالی در امر اثبات معاد جسمانی وروحانی بیان داشته  مطالب دیگری در خصوص اصحاب کهف می باشد ، که ازجمله قول منازعان زمان حضرت رسول الله ،  صل الله علیه وآله وسلم در تعداد اصحاب کهف  را شرح میدهد . بر این وجه که بعضی می گفتند : سیقولون ثلاثة رابعهم كلبهم ويقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب ويقولون سبعة وثامنهم كلبهم  قل ربّي اعلم بعدّتهم ما يعلمهم الا قليل از آیه 22 ... وبعضی می گفتند  آنها سه تن بودند ، وچهارمی سگشان ،  بعضی می گفتند  پنج تن ، وبرخی هفت نفر قائل بودند  واختلاف می کردند  واما مسلمانان حقیقی گفتند :  ویقولون سبعة ثامنهم کلبهم 22 . به اخبار رسول الله (ص ) از جبریل (ع ) که ایشان هفت تن اند ، وهشتم آنها سگ بود ، وحّق تعالی اشاره فرموده به بطلان هردو قول دیگر  بقوله رجما بالغیب وایماء میکند بصدق قول مسلمانان که : قل ّربّي اعلم بعدّتهم  ما یعلمهم الا قلیل فلا تمار فيهم الّا مرا’ ظاهرا ولا تستفت فیهم مّنهم احدا . چون شرح بقیه داستان از وظیفه اینجانب خارج است علاقمندان را حواله به تفاسیر نموده  در پایان از همراهی  ودیدگاه کاربران گرامی قلبا تشکر می شود. واز اینکه در ارسال داستان تآخیر پیش آمد خارج از اراده اینجانب بوده قلبا پوزش می خواهم .

                 ۲۲بهمن ۹۲  برابر با ۱۱ ربیع الثانی  ۱۴۳۵  دوحه : ( ع - ف )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 1:10  توسط علی فرزانه  | 

داستان اصحاب کهف ( 3 ) گرد آورنده : ع - ف

داستان اصحاب کهف (3 )

بقیه داستان با هم میخوانیم : به اینجا رسیدیم که ، تملیخا صاحب طعام مآموریت یافت که در عین مواظبت وهوشیاری بسوی شهر برود وطعامی برای آنها بیاورد بطوریکه دچار  مآمورین دقیانوس نشود که از حال همگی اطلاع پیدا کند .

تملیخاه درهمی چند برداشت واز کوه بزیر آمد وبسوی شهر سرازیر شد . در بین راه همه علامات را بر خلاف گذشته دید ترسان وهراسان از دقیانوس وارد شهر شد  وباز اوضاع شهر را در نقشه دیگر یافت ، مردمان را دید  که همه بر دین عیسی پیغمبرعلیه السلام بودند وبر وی صلوات می فرستند .

تعجب او زیاد گشت ، با خود گفت من دوش از این شهر بیرون رفتم هیچکس نمیتوانست نام عیسی برد پس هرچه به این طرف وآن طرف می گشت کسی از آشنایان را نمی یافت که احوالی بپرسد وماجرای این تحول عظیم را دریابد ، پس قدری فکر کرده وبا خود گفت شاید از راه غلط آمده وبه شهر دیگر رسیده است، که رسم وآئین این شهر بر خلاف آن شهر است . از مردی پرسید که این شهر چه نام دارد ؟ گفت ( افسوس ) واو دانست که همان شهر است ولی مردمان آن همان نیستند . بهر حال آخر درهمی چند در آورد که طعام خریداری کند وبه خباز داد تا نان بگیرد ، خباز درهم را گرفته با تعجب در آن سکه نگریست ودیدی نقشی مثال پای شتر ومهر دقیانوس که متعلق به سیصد سال قبل است روی آن سکه منقوش است ، فی الحال به تملیخاه در آویخت که تو گنج یافته ای ، پس اورا گرفته نزد حاکم شهر برد ، تملیخاه پنداشت که اورا نزد دقیانوس میبرند ، وبالضروره  دل بر هلاکت نهاد .می گفت ای خدای آسمان وزمین وآسمان بفریاد برس ومرا از ظلم دقیانوس خلاص بخش پس اورا نزذ حاکم بردند چون اورا دید که دقیانوس نیست ساکن وآرام گشت . خباز ما جرا را به حاکم باز گفت ، ودرهم را بحاکم نشان داد . حاکم گفت ای جوانمرد راست بگو که نقش این درهم نشان میدهد که تو گنج یافته ای ، این گنج درکجاست ؟ تملیخا گفت من خبر از گنچ ندارم واین درهم از خانه پدر پیروان خود آورده ام . حاکم قبول نکرده گفت اگر اقرار کردی که این گنج از کجا یافته ای از عذاب خلاص شوی واگر نه به شکنجه آنرا از تو بستانم الآن سیصد ونه سال است که این درهم را سکه زده اد وما هیچکدام از این ضرب نداریم .

تملیخا گفت به حق آنخدائی که اورا می پرستید بگوئید دقیانوس کجاست ؟ گفتند مگر دیوانه ای یا خود را بر جنون داشته ای تا گنج را به تنها تصرف کنی  از زمان دقیایوس تا بحال سیصد ونه سال می گذرد . تملیخا گفت آنچه را با شما می گویم راست ودرست است . بدانید که ما چند نفر رفیق ومصاحب هستیم ، پادشاه این شهر بر ما ستم می کرد ، واز دین  مسیح ما را منع می نمود  ما دیروز از وی بگریختیم وبغاری پناه برده شب را در آنجا بخفتیم و امروز به شهر آمده ام تا از برای خود ومصاحبان خود طعامی تهیه کرده به آنجا دوباره رهسپار شوم  والحال شما این تهمت را بر من میزنید که گنج دقیانوس یافته ام . اگر باور نمیکنید بامن بیائید  تا غار را به شمابنمایانم . چون حاکم شهر این بیانات را از روی صفا وسادگی شنید ، گفت همانا که این مرد راست می گوید ، واین آیتی است از حقتعالی – پس حاکم بر خاست با جماعتی از مردمان شهر متوجه غار شدند  چون به در غار رسیدند ، تملیخا گفت شما اینجا مکث کنید تا من بروم و رفقای خود را خبر دهم که از این جمعیت نترسند وهراسان نشوند . تملیخا خبر به ایشان رسانید وهمه در فکر فرو رفتند ، در این اثتاء اهل شهر در رسیدند واز آنحال متحیر ومتعجب شدند ، چون نگاه به اطراف کردند لوحی دیدند از ( ارزیر ) که نامهای ایشان در آن نوشته بود بر این وجه که در فلان تاریخ در عهد ملک دقیانوس :

مکشلینا - تملیخا - مثلینا - برنوش – مرنوش -  شاتوش – مرطونس .

در فتنه پادشاه وقت گریختند و برای حفظ دین خود در این غار پنهان شدند .

چون مردمان شهربر این امر مطلع شدند ، تعجب ایشان زیاده شد ، پس آن جوانان را بدین  هیبت دیدند همه تازه روی ویاقوت ر نگ ایشان نگردیده ، وجامه های آنان چرکین و کهنه نگشته ، همه متیقن گشتند واطمینان حاصل کردند که خدای تعالی بر زنده گردانیدن همه مردگان قادر است .

پس حاکم آن شهر که اینحال را بدید نامه ای نوشت نزد ملک که صالح بود  وفرمانروای آن مملکت بود  واورا تندروس  می گفتند ، ماجرا را شرح داده اشاره کرد که به تعجیل متوجه اینجانب شو ، تا آیتی بر صحت بعث ونشور ببینی  و آن قصه را در نامه درج کرد . ملک صالح ، سجده شکرکرد  وبا  عده ای از پیروان خود متوجه آن غار شدند . ( ادامه  وتکمیل داستانرا  در پست ( 4 ) ملاحظه می فرمائید  ...)

 http://banakvagoonagoon.blogfa.com/post-519.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ساعت 2:5  توسط علی فرزانه  | 

داستان اصحاب کهف ( 2 ) گرد آورنده : ( ع - ف )

داستان اصحاب کهف ( ۲)  گرد آورنده : ( ع - ف )

در بخش اول به اینجا رسیدیم که جمعی از مآموران وگماشتگان دقیانوس بر عقیده ایشان مطلع شده وی را خبر دادند واو آنهارا امر به احضار کرد  جمعی فرستاد وآنهارا حاضر کردند ...

دقیانوس آنهارا تهدید کرده ، وایشان گفتند ما بجز خدای بحق را نپرستیم که آفریدگار ما وخالق آسمان و زمین است ،  واز غیر این عقیده برگشت نخواهیم کرد ، هرحکم که خواهی در حق ما صادر نما  دقیانوس گفت روزی شمارا مهلت دهم تا در کار خود اندیشه کنید ، واز عقیده خود منصرف شوید  اگر به دین من در آئید فبها ، وگرنه شما را سیاستی کنم که همه مردم عبرت گیرند . ایشان از مجلس او بیرون آمده با یکدیگر گفتند  که تدبیر آنستکه  زاد وتوشه ای بر گیریم واز دست این ظالم خود را برهانیم ، چه فردا مارا بدیار عدم رهسپار خواهد کرد .

پس هریکی از خانه پدر قدری مال ومقداری آذوقه برای زاد وتوشه برداشتند واز آن شهر بیرون آمدند  نزدیک آن شهر کوهی بود ودر آن غاری موجود ، متوجه آن غار شدند ، در اثنای راه سگی در دنبال آنها افتاد ، وچندانکه اورا نهیب میدادند واورا می راندند باز نمی گشت ، تا آ نکه به آواز آمد که ای یاران مرا نزنید ومرانید که من دوستان خدارا دوست دارم ، وچون شما در هرکجا استراحت کنید وبخسبید ، من شمارا پاسبانی کنم .

ایشان سگرا با خود بردند ، پس به اندرون غار در آمده به انواع طاعات ومناجات  مشغول شدند وبر خدای خود توکل کردند وچون سر بسجده نهادند حق تعالی خواب را بر ایشان مستولی ساخت  تا مدت سیصد ونه سال بخفتند . وبعد از چند روز دقیانوس ایشان را طلبید ونیافت .  پدران ایشان را بگرفت واز حال آنها جویا شد ، گفتند مقداری از مالهای ما را برداشتند وبرفتند نمیدانیم بکجا عزیمت کردند ، وچون دستور تعقیب آنهارا صادر کرد ، بعضی که ایشان را دیده بودند گفتند بسوی فلان غار در کوه بناقوس رفتند ودر آنجا اقامت گزیدند . دقیانوس با جمعی از سپاهیان خود متوجه آن غار شد ، وچون بدانجا رسیدند هیچکس را زهره آن نبود که به اندرون غار رود . پس گفتند ای ملک تورا غیر از کشتن ایشان چیز دیگری نیست ، درب غار را محکم ومسدود ساز تا ایشان بگرسنگی وتشنگی بمیرند . دقیانوس امر کرد تا درب غار را با سنگهای وزینی گرفته وبالا آورند . در میان لشکر دقیانوس دومرد مؤمن بودند ، نامها ونسبهای اصحاب کهف را بر لوحی از ارزیر نوشتند ودر بنای آن سد وضع کردند  تا اگر زمانی کسی این سد را باز کند از احوال ایشان خبر داشته باشد  وآن سد همچنان باقی بود  تا دقیانوس هلاک شد وقرنها بر این بگذشت  ودر آن شهر پادشاهی بر تخت نشست  صالح ومؤمن  نام او (  تندروس )  ومردمان در زمان او بعضی مؤمن  بودند ، وبعضی کافر، که او کفار را به خدا دعوت می کرد  وآنهارا به اوضاع قیامت خبر میداد ، ایشان می گفتند ما حیات وممات را همین می دانیم که در دنیاست . آن پادشاه با خدا مناجات کرد ، تا حق تعالی آیتی بدو نشان دهد که دلالت نماید بر حقیقت بعث ونشور . حق تعالی بخاطر یکی از مردما ن آن شهر انداخت   این شخص ( الیاس )  نام داشت تا آن سد را بشکافد و جایگاه گوسفندان خود را در غار قرار دهد که از آفت سرما وگرما محفوظ باشند ، پس در غار را بشکافت وجماعتی را دید در آنجا خفته  وهمچنین سگی هم پاسبانی آنها می نماید . چون خواست داخل غار رود سگ بر خاسته وبر وی حمله کرد ، واو از اینحال ترسان وهراسان شده و باز گشت . چون سد مفتوح گشت  حقتعالی  ایشان را از خواب بیدار ساخت ، ایشان بر خاسته بر یکدیگر سلام کردند ، وچنان پنداشتند که یک روز یا بعضی از روز را خوابیده اند .

وکذالک بعثناهم لیتسائلو بینهم ، قال قائل منهم کم لبثتم ، قالو ا لبثنا یوما او بعض یوم ، قالوا ربکم اعلم بما لبثتم . ( آیه ۱۹ از سوره مبارکه الکهف )

واینکه گمان می کردند  یک روز یا مقداری از روز خوابیده اند ، از آن جهت بود که خود را بر همان صورت وهیئت اولیه یافته ، که خفته بودند ودر جامه های آنها هم تغییری نیافته بود وبر حسب معمول که خیال می کردند  عهد دقیانوس است نماز بگذاردند ، وصاحب طعام خود را که ( تملیخا ) نام داشت گفتند برود شهر وطعامی برای آنها بیاورد ، وسفارش کردند که از خود مواظبت کند که دچار مآمورین دقیانوس نشود که از حال همگی اطلاع پیدا کند ...

 ( برای  ادامه داستان به قسمت سوم مراجعه شود ... )

 http://banakvagoonagoon.blogfa.com/post-518.aspx

+ نوشته شده در  شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 21:38  توسط علی فرزانه  | 

داستان اصحاب کهف (1) گرد آورنده : ( ع -ف )

داستان اصحاب کهف  ( 1 ) گرد آورنده :  (ع - ف )

برگرفته از کتاب وزین سر نوشت انسان ، تآلیف : شادروان (استادحاج آقا احمد زمّردیان ) شیرازی

خلاصه ای از مقدمه کتاب : اگر باتوجه در معاد وقیامت و اوضاع حشر ونشر ، در قرآن مجید دقت شود ، که با بیانات مختلفی بعضی از طریق استدلال ، وبعضی بر سبیل آگاهی و تنبیه وبرخی را بصورت داستان وحکایات در آورده است ، دیگر گمان نمی رود  هیچگونه ابهام ، یا شک وتردیدی نزد کسی باقی ماند .

وچون بنای این داستان شرح حالات قیامت  ومطالبی است که خدای تعالی در معاد بیان  فرموده است لذا داستان اصحاب کهف را که برای اثبات معاد بر اقوام سلف ( یا قوم تندروس ) که یکی از حکم گذاران با ایمان بوده است آمده به اختصار بیان می گردد  شروع داستان از این آیه مبارکه است :

ام حسبت آن اصحاب الکهف والرقیم کانوا من آیاتنا عجبا ( آیه  ۹  از سوره مبارکه الکهف ) . ( آیا می پنداری که داستان یاران غار ورقیم ( اصحاب کهف ) از آیات وعلامات شگفت انگیز ما می باشد ؟

شآن نزول این آیه وآیات ما بعد بنا بر شرحی است که  در سوره الاسری مذکور شده ، بر این تفصیل که بعضی از یهود را سؤالاتي تعلیم داده بودند ، که از حضرت رسول (ص ) بپرسند ، از آن جمله قصه جوانان کهف  که بس عجیب وغریب است ، وعجیب میداتستند که آنرا به خوبی بداند . پس این آیات شریفه نازل شد بر این تفسیر . نه چنان است که می گویند ، آیا می پنداری تو که اصحاب غار ورقیم که سیصد ونه سال در خواب مانده بودند از ما چیزی شگفت است ؟  یعنی قصه ایشان نسبت به آیات قدرت ما که در ارض وسماء ظاهر است چندان غریب نیست .

مراد از کهف غاریست که جیرم نام دارد ، وواقع در کوه بناقلوس در حوالی شهر قدیم افسوس است  ودر سابق جزء مملکت وفرمانروائی دقیانوس بوده است – بعضی نوشته اند اصحاب رقیم غیر از اصحاب کهف بوده اند – وآنها سه نفر بودند که ازترس باران پناه به غاری برده بودند ، وسنگی بر در غار فرود آمده ، آنهارا محبوس کرده ، وبا این حال آنها بیچاره شدند – با خود گفتند  که بیاد خود بیاوریم که در مدت عمر کار خیری که مقرون  باخلاص بوده  وصرف رضا وخوشنودی خدا بوده است  بگوئیم ، تا آنکه خداوند جهان  ما را از این هلاکت نجات دهد .

هریک  یکی از کارهای نیکوی  خودرا بیاد آورد ( که شرح آن در بعضی تفاسیر مذکور است )  وخلاصه تعریف آنها عبارت بود ، ازاداء مزد اجیر ، جلو گیری از هوای نفس ، نیکوئی به والدین  والبته این داستان مشهور است  که هریک از این سه نفر نتیجه اعمال خیر خود را بر تفصیلی که  اشاره بر این سه صفت است  تقریر نمودند ، واز حق تعالی  طلب خلاصی کردند  وآنها نجات یافتند .

اما قصه اصحاب کهف بر این وجه است  زمانی ترسایان  تعدی وطغیان کرده  از حدود احکام انجیل   قدم بیرون نهادند ، تا آنکه فواحش  در میان ایشان بسیار شد  وبت پرستیدن آغاز کردند .  ودر میان ایشان جمعی بودند که  به دین  عیسی ( ع ) باقی ماندند  ودر زهد وعبادت می کوشیدند  -   ایشان را پادشاهی بود که  دقیانوس نام داشت  واو بسیار ستمگر و جبار بود  ومردمان را با زور وتهدید از دین حضرت عیسی منع می کرد  ، وهرکسی بر دین عیسی میدید میکشت . دقیانوس  از جهت تسخیر ممالک

به شهرها می گشت تا آنکه به شهر( افسوس )  که اصحاب کهف در آنجا بودند رسید  ایشان  از ترس او بسیار پریشان شدند  وبه نماز گاه های خود پناه بردند  وبه تضرع وزاری پر داختند  ودعا کردند که خداشر این طاغی یاغی را از آنها کفایت کند جمعی  از مآموران وگماشتگان  دقیانوس  بر عقیده  ایشان مطلع شده ، وی را خبر دادند واو آنهارا امر به احضار کرد  وجمعی را فرستاد وآنهارا حاضر کردند ، در حالیکه بودند با جامه های عبادت وصورت های خاک آلوده از کثرت سجود ، به نزد وی آمدند . (( ادامه داستان در بخش ۲  ...))

http://banakvagoonagoon.blogfa.com/post-517.aspx

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 2:8  توسط علی فرزانه  | 

تاراج دین وایمان / از نظمی تبریزی

 

                       

                                تاراج دین وایمان 

 از استاد / نظمی تبریزی

امشب جمال جانان دیدم ندیده بودم

                           بی پرده جلوه آن ، دیدم  ندیده بودم

از ظلمت دوزلفش رخسار او عیان شد

                           شب آفتاب تابان ، دیدم  ندیده بودم

در حلقه حریفان مستانه خنده ای زد

                           تاراج دین وایمان ، دیدم  ندیده بودم

اورا دل از فغانم در رحم ورقت آمد

                           نرمی زسنگ وسندان، دیدم ندیده بودم

سیل سرشکم امشب ملک جهان گرفته ست

                         از دیده کار طوفان ، دیدم  ندیده بودم

دوشینه تا سحر گه  با یاد گرم خوئی

                         آتش بخرمن جان ، دیدم   ندیده بودم

در بزم بی نیازی (( نظمی )) نظاره کردم

                            ناز  گدا به  دارا ، دیدم       ندیده بودم

                                *****

بر دامن کسی نمیزنم چنگ - زآینه دل زده ام زنگ - پیشانی من ندید آزنگ - نفروخت به گوهری گرانسنگ - در گوش من است خارج آهنگ - بامن سخن مگو ز افرنگ ( نظمی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 0:35  توسط علی فرزانه  | 

سالنامه کشتی رانی کدام است

پاسخهای ساده علمی

سالنامه کشتی رانی کدام است ؟

این سالنامه تقویمی است که ویژه کشتی رانان وناخدایان وستاره شناسان تهیه شده است ، با جدولهائی که وضع روزانه اجسامی که در منظومه شمسی یافت می شوند ومکان ستارگان ثابت وهمچنین پیشگوئی وقایع نجومی وسایر اطلاعات مربوطه را به آگاهی همگان می رساند .

این سالنامه بوسیله دولت انگلیس ، ایالات متحده وسایر دول وملل دریائی تهیه ومنتشر می شوند  از همه مشهورتر سالنامه کشتیرانی انگلیس است که برای نخستین بار بوسیله ( نویل مکلین ) ستاره شناس دربار سلطنتی انگلیس در سال 1766 برابر 1145 شمسی سالی که کریم خان زند وارد شیراز شد وبه آباد کردن آن پرداخت ، به دستور دولت انگلیس تهیه وبه چاپ رسید . بعد از مکلین سالنامه مرتب چاپ ومنتشر می شد ، ولی به مرور از دقت واهمیت آن کاسته می شد وشکایات آنقدر بالاگرفت که دولت مجبور شد در چاپ آن تجدید نظر کد .

نخستین شماره سالنامه های جدید در سال 1832 برابر با 1211شمسی سالی که عباس میرزا مآمور محاصره هرات شد ، بوسیله اداره نیروی دریائی شاهنشاهی انگلیس تهیه ومنتشر گردید  وسپس به رصد خانه شاهنشاهی (  در گرینیچ  ) به ستاره شناس دریار منتقل شد. کشتیرانیهای سالم قوای  دریائی انگلیس در سر تا سر دنیا تا حد زیادی نتیجه انتشار همین سالنامه می باشد .

( منبع : روزنامه پارس شماره 3951  پنج شنبه 11 دی 1354 )

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۲ساعت 7:17  توسط علی فرزانه  | 

جوالدوز از استاد : جلال چوبینه

استاد جلال چوبینه نقاد وطنز نویس معاصر در زمان جوانی همواره در مورد مسائل روز واحتیاجات مردم ومشکلاتی که جامعه را فرا گرفته بود دست به قلم می شد وبه روشی هدف مند مطالب تنظیم وبه روزنامه ها میداد موضوع ذیل در سال ۵۴ زمانی که مردم با کمبود بیش از حد پیاز مواجه شده بودند در روزنامه پارس نوشتند .

هفته گذشته خواستم با این بزرگوارم صحبت کنم به دلایل خواص ووضعیت  جسمانی که داشتند موفق نشدم ضمن تمنای سلامتی طول عمر ونشاط برای استاد گرامی در ذیل شمارا به مطالعه طنزی که تحت عنوان : ( جوالدوز ..! ) نوشته بودند دعوت می کنم ، قبلا نیز  مقاله هائی در رابطه با وضعیت موجودی که جامعه با آن  روبرو  وسر وکار داشت با عناوین : آدم بودن ، صید مروارید ، آئین نامه ، مرغ محتکر ، پشت میز وکنار میز ، کجش کردی  خوب کجش کردی !... ، در این وبلاگ به ثبت رسید ، دوستان وکاربران محترم  برای دستیابی به مطالب پیش گفته می توانند   به  فهرست ( عناوین مطالب فوق ) مراجعه فرمایند باتشکر (ع - ف )  .

جوالدوز...!

بقلم استاد: جلال چوبینه

شش دانگ حواسم  ، توی داستان دلپذیر ( خسرو وشیرین )  اثر جاودانه نظامی بود  ودر دل آرزومی کردم که ای کاش پیرانه سر ( شب افروزی چومهتاب جوانی )  در کنار داشتم  وچون  ( خسرو )  سیه چشمی چو آب زندگانی  در آغوش ...

حیف ! تا آدمی می آید توی لذت  وحال برود و خودش را در بحر عشق غرقه سازد وبه مدد آن بال بگشاید ، یکهو  می بیند که کسی در میزند وبدرون می آید . ورشته حظ ولذت را قیچی می کند  واو پیرمردی خوش مشرب  وبذله گو ودنیا دیده بود که ناگهان وارد شد وگفت :  چه می خوانی ؟ گفتم : خسرو وشیرین !  گفت  : چرا ! ...؟ بشوخی گفتم : عاشقم  وشیدا  وسر دلبران را در حدیث دیگران می خوانم . آرام نشست  وهمانند عاقل که  در سفیه نگاه می کند گفت :  مرا ببخش که لذت مطالعه  این داستان عشقی را از تو سلب کردم ، غرض  از خدمت رسیدن  این بود که اگر در خانه ( پیاز ) داری ، دو سه دانه  به من قرض بدهی  . گفتم : بجان عزیز خودت که چند روز است  از پیاز خشکه استفاده می کنم  ودلم برای یک پیاز کوچولو لک میزند .

باعصبانیت کتاب خسرو وشیرین را از دستم گرفت  وکناری انداخت وگفت : مرد ناحسابی  در خانه ای که دوتا دانه پیاز پیدا نشود ، تو چطوری می توانی  عاشق باشی وکتاب خسرو و شیرین بخوانی ؟ گفتم :  قدیمی ها می گفتند که عاشقی  هر اندوهی از یاد انسان می برد وغم عشق ، اندوه بود ونبود را از وجود آدمی دور می سازد  ومن عشق را به همین سبب انتخاب کرده ام  زیرا بقول شاعر غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد  سوزنی باید کز از پای در آرد خاری  خنده ای به تمسخر کرد وگفت : خودت را گول نزن که جوالدوز هم نمیتواند خار غم وغصه این زندگی را از پایت در آورد  بلند شو برویم دنبال پیاز بگردیم ..!

بلند شدیم ورفتیم  دوسه ساعت بعد ، هردو در خانه نشسته بودیم  و من داشتم  باصدای بلند برای آن پیر مرد ، داستان خسرو وشیرین می خواندم  ومی دیدم  که اوهم کم کم دارد قدم در مرحله عشق می گذارد وآرام اشک می ریزد ...

مآخذ :  روزنامه پارس ۱۱ دی ۱۳۵۴

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۲ساعت 7:49  توسط علی فرزانه  | 

مطالب قدیمی‌تر